تبليغاتX
دنیای خاکستر نشینی
 
 
;

 سرفصل

 




    


 

  

    

 





 



NNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN



اهل هزارو یک شبم



ازته قصه ها میام 



از شهر بی صدا می یام 

|+|نویسنده :خاکستر نشین در پنجشنبه 27 دی1386

 یادت نره از خدا چی خواستی

آآآآآآآآآآآی مهربون ! حالا کجائی ؟ به خودت قسم دلم تنگته ! بدجوریم تنگته ! بیا دیگه ! مگه خودت نگفتی سه بار از ته دلت صدام بزنی ؛ جوابتو میدم ؟

مگه نمیبینی از همه جا ناامیدم ، جز به نگاه خودت ؟ اشکمو که از همه چی واضحتر میبینی

خیلی احساس تنهائی میکنم ، چرا با اون صدای مسحور کننده ت صدام نمیکنی ؟

-آخه تو این روزگار بی رحم کی به اندازه تو قابل اطمینانه که بعدا اجاره بهای شونه هاشو ازم نخواد ؟!!! -

مگه نمیشنوی فریاد هق هق دلتنگیم گوش آسمونو کر کرده ؟

مگه متوجه نشدی این طفل بیچاره تو الآن یِک چاره شده ؟! اون چاره هم میدونی که خودتی فدات شم !مگه من جز تو کی رو دارم که این موقع شب ، سراغش برم و مثل همیشه با روی باز منو تو آغوشش بگیره ؟!من که میدونم داری با همون نگاه همیشه پر عشقت منو میبینی !من که حالیمه کار تو بود که تونستم از زیر بار اون همه غصه و درد (که بی هوا یه از عشق بی خبر تو وجودم بجا گذاشت )، رهام کردی و منو آلوده درد عشق جانسوز خودت کردی !من که میدونم هر چی گناه و ظلم و ستم و نامردی در حق خودم و خودت کردم ؛ دست گرمتو رو سرم کشیدی و گفتی :

" میدونی چقدر دوست دارم ؟ واسه همین اینقدر بهت درد میدم تا از کنارم تکون نخوری ! مبادا شیطون بره تو جلدت ! نکنه بازی این دنیا اینقدر حواستو پرت خودش بکنه تا منو جلوی شیطون روسیاهم کنی !!!

-و من بی لیاقت رفتم و باز تو منو برگردوندی .-

آآآآآآآآآآآی مهربون ! کی گفته : باید از خدا ترسید ؟! مگه تو ترس داری ؟! مگه کسی که کارش فقط گذشتن از خطا و دادن چیزایی که حتی فکرشم نمیکنی هست ، باید ازش ترسید ؟!!! من با اونها کاری ندارم ! تورو میخوام ، تو رو میخوام واسه اینکه عاشقی !

-فقط عاشقه که از معشوقش جفا میبینه و جیکش در نمیاد تا اعتراض کنه !

فقط عاشقه که میتونه بگذره و دم بر نیاره و منت سر معشوقش نذاره !اصلا عاشق چیه ؟!! تو خود عشقی ! تو خود احساسی ! تو خود معرفتی ! تو خود کرامتی !-

-----------------------------------------------

یه بار یه دوستی ازم پرسید : اگه از این همه آهی که در روز (اونم بلند و کشیده و سوزناک) میکشی و همراه اون میگی :"ای خدا!" ؛ در ادمه یکی از اون آههای بلند ، بشنوی که :" بله ! بگو چی میخوای؟ همین الآن بهت میدم!!! " ؛ اونوقت تو چی میگی بهش ؟!؟!؟!؟! اصلا میدونید چیه من و شما و کسانی که مطلبمو میخونن می خوام بپرسم که؟.

-چقدر خدارو حس میکنی ؟!

-چقدر خودتو قبول داری که به حست اعتماد داری؟!

-چقدر تا حالا خدا خدا گفتی و بعدش صبر کردی ببینی جوابی بهت میده یا نه؟!

-چند بار شده منصفانه به عاقبت چیزائی که از خدا خواستی و اگه بهت میداد چه نتیجه ای ازش میگرفتی ، فکر کردی ؟!

-اصلا ببینم شده یه بار قد خواسته ات قدم برداری و نتیجه نگرفته باشی ؟!

-شده با چشم دلت ببینی چه کارائی کردی که جوابتو نداده ؟! ( البته اگر مدعی این باشی که جوابتو نمیده )

-چی شد ؟ چی گفتی ؟ چی بهت داد ؟

یه چیزی که بهش اعتقاد دارم و حرف من حقیرم نیست اینه که ؛

" خدا به زور به کسی لطف نمی کنه ! اما ...

اگر چیزیو ازش بخوای ، شک نکن بهت میده ! منتها ! درست همونجوری که ازش خواستی !!!یعنی طبق همون چیزائی که قبلا بهش اشاره کردم ، دونسته و ندونسته . یه چیزی

ازش خواستی که با در نظر گرفتن حکمت خودش یه خورده دیرتر یا همون موقع

اگرم قدمتو بابت رسیدن بهش برداشتی که شک نکن فالفور بهت داده ، بی کم و

کاست ! میخوای قبول داشته باشی ، میخوای قبول نداشته باش !-پس یادتون نره دارید از کی ، چی میخواهیدا !

|+|نویسنده :خاکستر نشین در پنجشنبه 27 دی1386  |

 صدای خدا

-          می خوام از امید و شوق دیداری بگم که سراسر وجودمو پر از احساسات زیبا میکنه .

-             راستی یه بار از اعماق درونت به این فکر کن که :

-            " دلت گرفته ، امیدت از هر چی که تو دنیا هست ، ناامید شده ، با خودت داری فکر میکنی ؛ اگه اون کارو کرده بودم ، الآن فلان میشد ! اگه این حرفو نمی زدم ، الآن بیسار میشد ! ، ..

-          هی به خودت وافکار به هم ریخته ات ورمیری ... تا اینکه ببینی چطور میشد اگه خدارو پیش روم داشتم و میتونستم بهش همه دردامو بگم ، ازش اینو بخوام ، اونو بخوام .... که یه دفعه ، با یک آه جانسوزت دریچه ای به روت باز میشه و یه نور بی پایان چشماتو میزنه ؛ طوری که دیگه هیچ جارو نمی بینی !

-          به خودت با حالت گیجی و منگی ، انگار یه همچین چیزی رو تو رویات داشتی ولی خوب ، فکرشم نمیکردی یه روز برای خودت ، اونم تو عالم واقعیت اتفاق بیفته !!

-          یه صدای دلنواز و مهربون که همه روح و جسم آدمو ذوب میکنه ، بهت ندا میده که : جانم ! چی میخوای عزیز دلم !!!!

-           - وای خدا چی دارم میگم ؟! چه حس قریبی ؟!! چه لحظه نابی ؟! وای چطور برای بقیه توصیفش کنم ؟! به خودش قسم نمیدونم چه حسی براش مثال بزنم تا یک درصدش رو گفته باشم اونجور که هست؟!!-

-           تو میگی چی میشه گفت تو اون لحظه ؟!!!

-           آخه مگه حس و حالیم دیگه واسه آدم میمونه که بخواد حرف بزنه ، به خواسته هاش فکر کنه ؟! اشکم سرازیر میشه و با صدای از شوق ناتوان و لرزان شده ، به اون نور عجیب که نمیتونم خیره بشم ، سرم همونجور که پائینه این بیت قشنگو میگم :

-           

-                 " گفته بودم که بیائی غم دل باتو بگویم

-                                    چه بگویم؟که غم از دل برود چون تو بیائی "

-          بار خدایا !

-          اگر هر کسی میدانست که وجود ما در این دنیا ، فقط به این دلیلست که تورا دریابیم و سپس سپاست را ادا کنیم و به آرامش ابدی برسیم ؛ دیگر کسی با این دنیا و متعلقاتش خود را گرفتار نمیکرد !

-          اگر هرکدام از بندگانت میدانستن که هر بار (تاکید میکنم ، هربار) اسم تورا صدا میزنن ؛ تو حاظر در برابرشان با خضوع نشسته ای و با لحن مهربان پدرانه ات به آنها میگوئی :

-          "جانم ! عزیز دل ! از من چه میخواهی ؟"

-               دیگه کی پیدا میشد تا از وضع روزگار و نا ملایمتی آن بنالد ؟ یا هر چیزی که فقط و فقط به این دنیای بی ارزش مربوط باشه.

-          من که فکر نکنم

|+|نویسنده :خاکستر نشین در شنبه 31 شهریور1386  |